كيف‌ها در دست، ساكن خانه‌اي به نام ملت، براي فروپاشي خانواده

اوت 18, 2008 by

از دوستان ما بودند بسياري، كه هيجان زده به رقص آمدند و گفتند كه شاه خودكامگي به گور رفت، اكنون مي‌تواند شادي باشد. – گفتيم به گور رفتن شاه، آري. اما به گور سپردن خودكامگي بحثي ديگر است.

( احمد شاملو- مقاله «برنامه طلوع خورشيد لغو شده است» – نشريه تهران مصور- اول تير 58 )

شاملو چه درست پيشبيني كرده بود، خودكامگي در كنار شهوت مردسالاران حاكم هر بار به گونه‌اي رخ مي نماياند و اين بار در پس لايحه اي در راستاي فروپاشي نظام خانواده در ايران خود را نمايان كرده است، تا آنان كه در پس انتصابات مجلس هشتم وارد خانه‌اي شدند كه نام ملت را بر پيشاني دارد، حداقل ظاهر را حفظ نكردند و از ملتي كه ادعاي نمايندگي‌اشان را دارند به نهادهاي امنيتي شكايت مي كنند.

برنامه‌هاي جالب شبكه‌هاي تلويزيوني را در مورد نمايندگان مجلس دوران ستم شاهي را كه ديده باشيد، متوجه خواهيد شد كه در آن دوران هر نماينده‌اي كه به واسطه لابي‌هاي شرق و غرب به مجلس راه مي يافت، به محض ورود به ساختمان مجلس خوش خدمتي به دولت خارجي حامي خود را شروع مي كردند و حتي از سركوب شهروندان حوزه انتخابيه خود در جهت منفعت دول خارجي حامي كوتاهي نمي كردند، حكومت شاه سقوط كرد و شاه در گور شد اما ، فرهنگ سرسپردگي چطور؟

نمايندگان مجلس هشتم كليات لايحه‌اي را به نام «حمايت از خانواده» به تصويب مي رسانند كه حتي دروني ترين محافل زنان داخل حاكميت نيز نمي توانند نگراني خود را از آينده اين طرح پنهان كنند، لايحه مذكور در محافل رسمي با نام هاي «لايحه ضد خانواده» و «لايحه فروپاشي خانواده» مورد خطاب قرار مي‌گيرد، رئيس دولتي كه بخشي از اين طرح را به مجلس ارائه كرده در پس اعتراضات گسترده‌اي كه در مقابل اين لايحه كه فتواهاي برخي مراجع ديني كه بخش‌هاي عمده لايحه را حرام و بر خلاف اسلام ناميده اند، به خود اجازه دفاع از طرح را نداده و خود نيز انتقادي ضمني را به لايحه مي كند، اما واكنش نمايندگان مجلس به مخالفت‌هاي جالب و شايد يادآور خاطرات تلخي باشد كه پدرانمان از مجلس دوران شاهنشاهي و سرسپردگي‌هاي برخي نمايندگان برايمان نقل كرده اند.

يكي از راه يافتگان به مجلس در پي تماس‌هاي تلفني‌اي كه با او گرفته شده و در مقابل فتواي حرام بودن لايحه، ضمن توهين به مرجع ديني صادر كنند فتوا، مي گويد مگر او كيست؟ نماينده ديگري در مقابل درخواست راي منفي به لايحه مذكور مي گويد، تصويبش مي كنيم تا ببينيم چه غلطي مي كنيد؟ و البته شما را به شكايتي كه پيش از اين كرده مي ترساند، كه به محض اينكه تلفن را قطع مي كنيد و با تماسي از سوي «شماره حفاظت شده» روبرو مي‌شويد تا اگر هم تاكنون نمي‌دانستيد متوجه شويد كه آن شخصي كه به مجلس راه يافته نماينده شما نيست كه بخواهد به حرفتان گوش دهد، لذا شما مزاحم تلفني تلقي خواهيد شد!!، به ياد فيلم‌هاي تلويزيون در مورد نمايندگان مجلس دوران شاهنشاهي مي‌افتم، به ياد كيف‌هاي انگليسي، اما با همه سياه نمايي‌هايي كه تلويزيون پيرامون نمايندگان آن دوران مي‌كند به ياد ندارم كه در هيچ يك از آن فيلم‌ها يا خاطراتي كه برايم از آن دوران تعريف كرده‌اند كسي گفته باشد، كه نماينده‌اي به يك شخصيت ديني حتي بودايي توهيني كرده باشد چه رسد به شخصيت‌هاي ديني مسلمان.

ادامهٔ مطلب »

Advertisements

ده دلیل برای جرم بودن جمع‌آوری امضاء جهت تغییر قوانین تبعیض آمیز:

ژوئیه 31, 2008 by

دلیل اول: تغییر و اصلاح قوانین تنها در صلاحیت نمایندگان مردم در مجلس و سایر نهاد‌های موازی قانون‌گذاری مانند شورای انقلاب فرهنگی، مجمع تشخیص مصلحت نظام، دولت (البته در صورتی که خدمتگزار باشد) و رهبری در قالب نصیحت و در مواردی از طریق حکم حکومتی و سایر نهادها و افراد با صلاحیت مانند ائمه جمعه، نیروی انتظامی، مسئولین زندان‌ها، فرماندهان سپاه، قاضی مرتضوی و … است و از آنجایی که تمامی نهاد‌های فوق صلاح مردم را بهتر از خودشان می‌دانند پس در این شرایط، نظرخواهی از مردم مسلماً بی‌مورد و غیر ضروری است.

دلیل دوم: هدف از جمع‌آوری امضاء برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز تنها گرفتن امضاء از افراد نیست و هدف اصلی، ایجاد آگاهی نسبت به قوانین و مشکلات ناشی از آنهاست و خوب این امر موجب به فکر افتادن و مشوش شدن ذهن افراد جامعه خواهد شد که همان تشویش اذهان عمومی است.

دلیل سوم: تهدید امنیت ملی بوسیله تزریق آگاهی در جامعه و بالا بردن توقع زنان که حداقل نیمی از جامعه را در بر‌می‌گیرند و در صورت آگاهی از قوانین تبعیض‌آمیز و شناخت راهکاری برای تغییر آنها، دیگر مرد را در جایگاه مسئول و رئیس خانواده نخواهند پذیرفت و این یعنی تهدید امنیت خانواده و به تبع آن تهدید امنیت ملی!

دلیل چهارم: دور هم جمع شدن و برگزاری جلسات مطالعاتی با موضوع زنان یا جلسات بحث در مورد نحوه فعالیت و رویکرد‌های آتی توسط فعالین این حوزه که اگرچه جمع‌آوری امضاء محسوب نمی‌گردد ولی به همان میزان خطر‌ناک است و موجب تهدید امنیت ملی.

دلیل پنجم: ساختار کمپین یک میلیون امضاء بر مبنای فعالیت شبکه‌ای بنا شده است و بنابراین این ساختار تا حد زیادی بی در و پیکر و در مواردی غیر قابل مهار کردن است.

دلیل ششم: یکی از دلایل مهم برای جرم بودن جمع‌آوری امضاء، احتمال رسیدن تعداد آنها به یک میلیون عدد است و از آنجایی که قرار نیست این قوانین حتی با هفتاد میلیون هم عوض شوند، بی‌اعتنایی مراجع تصمیم‌گیری به امضاءها، این شبه را ایجاد می‌کند که مسئولین در نظام مقدس و مردمی جمهوری اسلامی، نسبت به خواست ملت بی‌اعتنا هستند و این یعنی تخریب وجه بین‌المللی نظام و تهدید امنیت ملی!

دلیل هفتم: تقویت نهاد جامعه مدنی بوسیله آموزش و تربیت کنشگران کمپین که چیزی نیست جز فراهم کردن مقدمه یک انقلاب نرم.

دلیل هشتم: تعریف و تجلیل دشمنان نظام در رسانه‌هایی مانند صدای آمریکا، رادیو فردا و … از فعالین کمپین که نشان می‌دهد که این افراد پیاده‌نظام دشمن هستند که بالاتر از آن جرمی نیست!

دلیل نهم: ایجاد تحرک و امید در بین جامعه و شکستن جو انفعال و نا‌امیدی که باز هم خود یکی از زمینه‌های براندازی نرم می‌باشد.

دلیل دهم: اتلاف بودجه بیت‌المال برای دستگیری، بازجویی و تهدید فعالین کمپین که به دلایل مطرح شده در بالا مجرمند تا کنون ضرر و زیان زیادی را به بیت‌المال وارد ساخته است.

پیوست: با توجه به جرائم فوق ، نه تنها یک سال حکم حبس تعزیری برای امیر یعقوبعلی و پنج سال حبس و تبعید برای هانا عبدی و دستگیری وفشار بر محبوبه کرمی، روناک صفار‌زاده و بسیاری دیگر از فعالین حقوق زنان به نظر غیر منصفانه نمی‌رسد بلکه نشانه رعفت، مهرورزی و میزان بالای تحمل حکومت اسلامی در حق دشمنانش است!

نبض شریان گرم تغییر و تلاش برای تغییر

ژوئیه 22, 2008 by

گفتن و نوشتن از تجربه هایی که هر کدوم از ماهایی که تلاش می کنیم واسه جمع کردن همه ی اونایی که می خوان تغییر کنه این قوانین خیلی شنیدنی و خوندنی و اما تکراری هستش.

چون هر کدوممون واسه مشق فمنیست موندن و کمپینی بودن و تحقق اولین معلول کمپین (امضاگرفتن) خیلی تلاش ها کردیم و می کنیم و برای ادامه اش باید بکنیم و مسلما همه ی این تجربه ها به گونه های مختلف اما با ذاتی برای برابری برامون اتفاق افتادن.

اما بازخوانی و چندباره نوشتن تجربه ها و اتفاق های امضاگیری ولو کلیشه ای خیلی مهمه.

مهمه چون نشون می ده نبض این شریان انسانی هنوز گرم و مطمئن و پویا داره می زنه توی این بدن بیمار به ویروس قاتل انسانیت.

که تو حس می کنی هنوز باهم بودن با وجود همه ی مسبب های بی هم بودن معنا داره….که تو برگه ی کمپین رو برای هزارمین بار به يكي ديگه از اعضاي جامعه می دی و برای دهمین يا شايدم يازدهمين بار می شنوی که :

عذر می خوام …ولی من این و قبلا امضا کردم. راستش وقتی توی هفت تیر سوار تاکسی شدم یه خانم همسن خودم و تقریبا مسن بهم نشون دادن تا امضا کنم…اما خوشحال می شم بازم در موردش بشنوم…خب…چی کارها کردین از اون موقع تا حالا.؟!

و تو رو وامی داره که بنویسی از شیرین ترین مزه ی کمپینی تغییر برای برابری ولو اینکه برای چندمین بار باشه…اما هنوز به همون خوش مزه ایه بار اول و هنوز طعم کمپین در اون حس می شه.

یا اینکه یه روز قبل همین جریان تو در حالی که هنوز تحت تاثیر جلسه ی مطالعاتی فمنیستی خودت بودی یکی که تو مدت ها باهاش حرف زدی و از حقانیت راه برابری کمپین گفتی… حالی که همیشه مخالف بوده خودجوش میاد بحث رو راه می اندازه که :

راستی مسعود …از کمپین تون چه خبر … من هنوز پایه ی بحث هستم ها…

و تو با تجربه ای که داری می دونی این حرف و اشتیاق به بازخوانی بحثی که خود طرف قطعش کرده یعنی کلی فکر کردن من باب اون موضوع و نهایتا تاثیر حرف تو و کمپین در اون شخص … و با خوشحالی بحث رو در حالی که برگه ی کمپین رو بیرون می یاری از کاورش باز از نو شروع می کنی.

……….

دو سال برای تغییر ذهنیت پوسیده ای که چندهزار سال و به خصوص در هزاره ی اخیر بدجور ناجور در اساس انسان های اطرافمون تثبیت شده خیلی کمه… زمان زیادی باید صرف بشه که ناجوري آن به باد رود و لطف این پایدار.

اما به مدد راهوار هایی مثل کمپین و آدم هایی چون شما دوستان و همراهان و یاران کمپینی من …عضوی از اعضای برابری برای انسانیت بهتر طی می شه.

باهم باشیم و باهم بمونیم… نه با عینک انسانیت که با ذات انسانیت و روشن فکر گونه در برابر تمام متفاوتی اندیشه هامون و تحلیل های گونه گونمون در برابر مسایل یکسان. این حس شیرین رو از بین نبریم.

انسجامی که کمپین به عنوان اولین مسبب ایجاد کرد برای همه ی کسایی که به انسانیت می اندیشن و برابری خیلی خیلی خیلی و بازم خیلی … اصلا سلام.

سلام اي همواره هاي باشكوه برابري انسانيت

مسعوى شكوري

مسعود در قطار(بخش سوم)

ژوئیه 12, 2008 by

لینک بخش اول

لینک بخش دوم

چند ماهي هست كه مسعود، اين كمپيني كه شديدا جديدا صراحتا خواهان گفتن از برابری در هر مكان و زمان است، به امر شريف و ظريف و عميق امضا گرفتن آن چنان كه بوده نبوده. حال با اين همه امضاهاي نگرفته و كوله باري نه به شادي آرزوها كه مملو از بي حوصلگي كه ناشي از فشارهاي همه جانبه كه همه جوره همه ي قوانين نيوتني در فشار را عكس كرده كه به همراه دارد، باز به قطار اتوبوسي تعريف شده در نوبه هاي قبل وارد و اين بار به دليل نوشته شده در سطرهاي بالا تا انتهاي ايستگاه دوم كه از سمت خانه به دانشگاه اصلا و ابدا و اتفاقا شلوغ نيست دست به هيچ عملي جز نوشتن نزد تا بل رها شود از اين حجاب موجود في مابين او و خودي كه بوده.

و حال باقي ماجرا را بشنويد از زبان فكري مسعود:

ما بنشسته بوديم بر قطار و بسي مي نگاشتيم هر آنچه را كه نيچه گي افكارمان را رجعان دهد باز از نو برما كه در نهايت هاي ايستگاه دوم به سان جاني دپ در مرد مرده سر بلند كرده و در مقابل خود دو صندلي خالي و اما در كنار خود يك صندلي كه بانويي كمي تا قسمتي گويي مذهبي با شمايل بيروني و هم چنين و چنان بيروني از صفت مذهبي بودن را ديدم كه اتفاقا در همين لحظه ديدن همان برق امضا گرفتن در نهادينه من كه نهادينه است دير زماني باز از نو زده شد و من را مجاب به امضا گرفتن كرد و من نيز هم برگه ي كمپين را در آورده و با نفسي نه به عمق پرويز شهبازي و نفس عميقش اما حداقل نفسي نيمه عميق به صحبت مبادرت ورزيدم.

ببخشيد خانوم وقت دارين كه اين برگه رو بخونين ؟

البته …

خب اينايي كه نوشته اين جا درسته، اما اينا اصولي هستن كه تو جامعه و دينمون هست.

درسته… اما در واقع اين اصول رو با استدلال هايي كمي تا قسمتي زياد كهنه شده و ناكارآمد گذاشتن و حالا چه با ديد مذهبي و چه منطقي كه نگاه كني شما متوجه مي شي كه جور در نميآد. الان تو جامعه با اين تفكرات جديد همون توقعات گذشته رو داشته باشيم…

خب، آره قبول دارم… اما تو بعضي از اينايي كه نوشتين اينجا، قرآن و رسولش هم اعتقاد دارن.

خب آخه مسئله همين جاست كه اولا بنا به گفته ي همه ي مفسران قرآن و اونايي كه فقه بيشتري دارن من باب قرآن، تفاسير از قرآن متفاوته… و البته اينكه ما حكم ثانويه هم داريم كه بر مبناي اون – مسلماً خودتون اطلاع دارين ازش ديگه – حركت نيمه تاييدانه ي خانوم – خب بر طبق اين احكام مي شه بنا بر صلاحديد جامعه قوانين موجود رو اصلاح كرد. در واقع اينكه تغيير این قوانين و اصولاً حركتي كه شما بيانيه ش رو خوندين منافاتي با اعتقاد و اصول شخصي نداره.

… (امضاء!)

سرم را چرخاندم به سويي در سمت چپ و یکی ديگري از اعضاي جامعه ي واگني كه خانمي بودن جوان را دیدم. كسي كه در هنگامه ي بليط گرفتن در صبح دم همان ظهر در جلوي من در صف بليط بود. خواستم وسعتي در حركت بدهم و در واقع امضايي هم اگر شد همراه با بحثكي با ايشان انجام دهم. به همین دلیل، سفري چند متري را از صندلي خود به صندلي ايشان كردم و:

عذر مي خوام، مي شه اين برگه رو مطالعه كنين؟

البته … (ايشان در تمام مدت بحث من و خانوم جنبي ام شنوا بودند تقريبا صحبتمان را)

**رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن … البته اينو تو ذهن مسعود …محسن نامجو به همراه شجريان داشتند مي خوندند در اون لحظه و ربطي حقيقي و حقوقي به امضا گرفتن نداشت و ندارد …**

بخشيد خانوم شما هم اسمتون و نوشتين ديگه؟

دوربيني كه با آرامش از زوم خود بيرون آمده و همراه با مسعود به اين سمت قطار آمده بود اين بار با سرعتي زياد چرخشي 180 درجه به خود داد و از زوم بر دستان خانوم جوان به صورت خانوم آن وري از دوباره كلوزآپ كرد … كه در اين تصوير خانوم سري به نشانه ي تاييد اين حرف تكان دادند. البته با زبان هاي اشاره اي كه ما مي شناسيم و در آن سر اگر از بالا به پايين بيايد يعني بله.

امضا گرفته شد و به بنده برگه داده شد و در مقابل اين دو حركت من نيز برگه را گرفتم و تشكري كردم و به جاي خود بازگشتم و به صحبت و بحثي از ادامه ي بحث قبلي با خانوم جنبي كه امضا كرده بودند اول مبادرت ورزيدم.

در 5 دقيقه ي آخر سفر كمپيني مآبانه ام بودم و به واقع جملگي سه نفرمان ايستاده تا از مكان هاي بالاي سرمان اسباب سفر خود را برداريم كه …

ببخشيد آقا … مي شه اون برگتونو دوباره بدين!؟ (خانوم دومي اين رو گفتند)

اوه، بله البته… (با مقاديري تعجب)

در اينجا لازم نيست به حركت دوربين اشارتي بكنم كه در آن شلوغي به حتم گردش فيلمبردار آن چنان ساده نبود و بسنده بكنيم بهتر به صداهايي كه صدابردار برايمان به خوبي تهيه كردند.

خانوم در كمال تعجب من در قسمت اسم در برگه اسمش رو خط زد و اسمي تازه نوشت و گفت:

ببخشيدا، راستش اول اطمينان نداشتم و اسممو الكي نوشتم…

خب البته ممنون كه درست كردين، اما اگه اطمينان نداشتين، خب مي شد همون موقع بگين تا در موردش حرف بزنيم…

خب آخه… راستش فكر نمي كردم واقعا هدفتون اين باشه تا اينكه بعدش حرف هاتون و با اون خانوم شنيدم…

اوه، OK!، به هر حال ممنون.

نه من ممنون تر، مرسي.

و اين چنين بود كه من در بهتي عجيب فرو رفتم كه عجبا ما انسان هاي اين روزهاي اين جامعه چنان در بدسگالي فرو رفته ايم كه در ابتداي هر انساني تفكرات شيطانيي را برايش مجسم مي كنيم و خصوصا آن كه انساني باشد از جنس مخالف مان كه حركتش را به حتم سواستفاده تعبير مي كنيم بي آن كه فكري دگر كنيم … اما مهم اين بود كه شد آن چه شد و جادوي كمپين اثر بخشيد و طهارت داد افكار بد را…

هنر همانقدر که سکوت است، فریاد است(قسمت اول)

ژوئیه 5, 2008 by

1

هنر می خواهد از واقعیت –که شدیداً وساطت شونده است- فرا رود. می خواهد به ذات واقعیت، به حقیقت امر واقع دست یازد. هنر بیان «عین« امر واقع نیست. حقیقتِ واقعیت، ذات بی واسطه آن است. بدین صورت هنر از واقعیت گذر کرده و بی واسطه میشود. هنر وساطت نمیشود؛ او عریان است. لباسی به تن ندارد. بنابراین او ورای معناست. فراتر از مفهوم و فرم است. هنر، خودِ بی واسطه ذات است. سکوت فریاد، و فریاد سکوتِ همپیوندی عینیت واقعیت، دهنیت آن و ذاتیت واقعیت است. همپیوندی که نامی ندارد؛ نه عینیت است و نه ذهنیت. هنر یک به ظاهر بیان، ورای صورت است. بنابراین هنر زائده ای که صورتهای واقعیت را بنمایاند نیست. فریاد «پاپ معصوم» فرانسیس بیکن، سکوت طبیعت های مونه است. او زینت گوشه دکوراسیون منازل ما نیست. حقیقتِ انسانیتِ انسان است. تحقق بی ریای درون انسان است. فریادهای نهفته در وساطت است. سکوت، نهفته در اوست. فریاد بی صدای مایکل کورلئونه ی «پدرخوانده» است.

  ادامهٔ مطلب »

به کدامين گناه؟

ژوئن 17, 2008 by

ارغوان!

این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید.

امیر یعقوبعلی به یکسال زندان محکوم شد.

به کدامین گناه امیر را به زندان می افکنند. مگر امیر چه می خواست؟مگر او چه کرده بود؟ امیر انسان را با انسان برابر می خواست.چه خواسته بزرگ و غریبی!!! در دبستان خو انده و آموخته بودیم که یک با یک برابر است.اما نه ! امروز می بینیم و لمس می کنیم که یک با یک برابر نیست.آنچه برابر است ظلمی است که در حق نیمی از جامعه روا می شود.

امیر نمی خواست فرزندش،همسرش،همکلاسی هایش تحت تبعیض و ستم باشند. او به آنچه می گفت اعتقاد داشت و به زیبایی آن را با عمل خویش ثابت کرده بود. زمانی که در پارک اندیشه برای رفع تبعیض علیه زنان گام بر می داشت و به جمع آوری امضا می پرداخت در راستای اندیشه و عقیده اش گام بر می داشت. و چه گناه بزرگی است که بخواهی آرمانت را با عمل خویش ثابت کنی.گویا حق نداری آن طور که می اندیشی باشی!!!

برای امیر و امیر ها:دیدن ظلم و دم بر نیاوردن! دیدن خشونت ومهربانی نکردن!دیدن اشک چشم مادران و دختران و تاب آوردن! دیدن کودکان مظلوم و از کنار آن گذشتن! و هزاران دیدن دیگر و سکوت در برابر آنها ممکن نبود.او همچو بسیاری دیگر طاقت سکوت را از کف داده بود.

امیر جان زخم دل از داغ دربند بودن دیگر دوستانمان احمد،مجید و احسان هنوز التیام نیافته بود که خبر حکم زندان برای تو داغ دیگری بر ان افزود.

بار خدایا مگر یک انسان چقدر تحمل دارد؟و این چه ظلمی است که بر انسان می رود؟ می خواهم فریاد بر کشم.من هم دوست دارم مادرم،خواهرم و دوستانم در دنیایی آزاد به دور از تبعیض و سرشار از صلح و آرامش زندگی کنند.دوست ندارم کسی به خواهرم،به مادرم دستور دهد. وقتی خوشحالم که لبخند را بر لبان مادرم ببینم.وقتی خوشحالم که خشونت جایش را به مهربانی بدهد.

دوست ندارم از کسی زور بشنوم ونباید هم دوست داشته باشم که به کسی زور بگویم.نمی دانم طلب آرامش کردن چه جرمی است؟و امنیت چه کسانی را به خطر می اندازد؟

من به ایمان امیر و امیر ها گواهی خواهم داد که انسانی آزاده هستند.من هم به درد امیر و امیر ها گرفتارم وزجر می کشم از ستمی که هر روز بر انسان روا داشته می شود.

اینان که انسان را به بند می کشند تا حال با خود اندیشیده اند که اگر انسان را به بند کشند اندیشه اش را چه خواهند کرد؟ اندیشه که دیگر به بند کشیدنی نیست؛از دیوار ها عبور خواهد کرد.مرزی نمی شناسد از تاریخ هم عبور خواهد کرد.من همه را برابر می خواهم و به امید روزی که دیگر انسان با انسان فارغ از هرگونه تبعیض برابر باشد زنده خواهم ماند.

دیگر از این تبعیض و این ستم خسته شدم.اگر روزی در این دنیا دختران را زنده و گریان به گور می افکندند و روزی دگر پسران را به جرم دفاع از دختران خندان به زندان می افکنند؛ روزی هم خواهدآمد که با دستان هم دیوارها و زندان ها را خراب کنیم.

آری! امروز امیر خندان است. چون به کارش ایمان دارد و به ایمانش استوار است وچه باک آنرا که استوار است.امیر خندان است از اینکه می بیند امروز پسران و دختران زیادی با او همراهند.خندان است از اینکه روزی را می بیند که مادرانمان رها از ستم زندگی می کنند. خندان است از اینکه روزی را می بیند که خواهرانمان بدون واهمه سر کلاس درس بروند. خندان است چون می داند روزی خشونت در بین خانواده ها و جامعه ما از بین خواهد رفت.

دیر نخواهد بود که امیرها ، احمد ها، مجید ها و احسان ها آزادی را نفس کشند و مهربانی را جای انتقام هدیه دهند.

من هم به آنچه امیر بدان اعتقاد دارد معتقدم.من هم به عزت و شرف انسان اعتقاد دارم.

زنده خواهم ماند و آن روز را خواهم دید . آن روزی را که امیر از هم اکنون می بیند. عاقبت روزی من هم خندان خواهم شد. لبخند برابری دیر یا زود بر لبان همه ما خواهد نشست.

روزی با همه مادران ودختران این سرزمین خندان خواهیم شد.

سلمان سیما

برای امیر یعقوبعلی، مبارز راه برابری

ژوئن 11, 2008 by

جمشید آیین‌دار در وبلاگ كرج براي برابري در مورد امیر یعقوبعلی اين چنين مي گويد :

از خیابان بهشت و محله قدیمی سنگلج می‌گذرم، درختان کهن و سایه سار پارکشهر مرا وسوسه می‌کند چند تایی امضا بگیرم، با دو دختر دانشجو وارد بحث می‌شوم، آنها با تعجب به دهان من چشم دوخته‌اند که از مطالبات حقوقی زنان می گویم، با کمپین و کنشگران آن آشنا هستند. خوشحالم که دو تا امضا گرفته‌ام. به من می‌گویند چون امتحانات پایان ترم نزدیک است شماری دیگر از دوستانشان در پارک هستند که از آنها هم می توانم امضا بگیرم، من از آن دو می خواهم که مرا در آشنایی با دوستانشان یاری کنند .

کاملا احساس می کنم تقاضای همکاری از سوی من به آنها حس خوبی داده است، چند دقیقه بعد من در حلقه دخترانی هستم که سخنان دوستشان را که من از او امضا گرفته‌ام گوش می‌کنند، من نیز با دقت گوش می‌کنم، خوشحالم در کوتاه‌ترین زمان کارگاهی در پارک برپا شده است، همه آن جمع امضا می کنند، شماره و ایی‌میل هم رد و بدل می‌کنیم. از من می‌خواهند تشکر کنند ولی من می‌گویم از خودتان و اراده‌تان تشکر کنید .

امروز هدفم بازار تهران بود ولی سر راهم 9 تا امضا گرفتم، سر راهم از عمارت دود زده کاخ دادگستری عبور می‌کنم، ترجیح می‌دهم توقف نکنم، بی‌درنگ به سمت شمال میدان ارک می‌روم، چشمم را لحظه‌ای می‌بندم، کاخ گلستان و شاه بابا و سلطان صاحبقران و …….

 

به خود می‌آیم مردی میان سال و دو بانو نظرم را جلب می‌کنند، پس از چندی از آنها هم امضا می‌گیرم

بی هیچ پرسشی امضا می‌کنند. به سمت پایین میدان می‌روم، بی‌اختیار خاطرم به صادق‌خان هدایت و توپ مرواری می‌چرخد، روزگاری در اینجا آن توپ که معلوم نبود از کجا آمده بود محلی شده بود برای خرافه پرستی و به سخره گرفتن زنان و دوباره یادم آمد که در همین میدان زنان کتابچه های مکر زنان را آتش زدند، در همین مکان تجمع کرده و سبزه میدان و حجره های آن را بستند.

از سبزه میدان بانک ملی شعبه بازار را می بینم، وقتی نوجوان بودم به من می‌گفتند: اگر اینجا حساب جاری داشته باشی، یعنی یه ایران اعتبار داری، ولی آیا یک زن با همین شرایط همان اعتبار را داشت؟

از تکیه دولت می‌گذرم و وارد بازار زرگرها می‌شوم، با خود می‌گویم اینجا مکان خوبیه از زنان امضا بگیرم، به سه خانم که پشت ویترین جواهری پرنسس ایستاده‌اند بر می‌خورم، چند لحظه در خواست وقت می‌کنم، هنوز کلامم تمام نشده یکی از آنها می گوید، اگه کمک به خیریه است ما همین چند لحظه پیش کمک کردیم، فقط از او می‌خواهم یک دقیقه نگاهی به برگه بیاندازد، با بی میلی می‌خواند وبا نگاهی سنگین به من امضا می‌کند، مسجد شاه را بارها رفته ام، به راهم ادامه می‌دهم حس می‌کنم در حال مرور تاریخ این محله به مدد جعفر شهری هستم، اسمها از جلوی چشمانم رژه می‌روند، عود لاجون، مشیر خلوت، گذر لوطی صالح، حسین رمضون یخی، طیب حاج رضایی، مرتضی تکیه، مسجد آقا بهرام…نشانی و یادی از هیچ زنی نیست، همه مردسالاری و سرمایه داری.

به امضاهایم نگاهی می اندازم 15 تا امضا دارم، کم است ولی مفید است. به گذشته می روم که زمانی کوبه‌های در منازل اینجا مردانه، زنانه بود . ولی الان دیگر اثری از آنها نیست. هر چند راه طولانی و دشوار است، اما ما با زنان این سرزمین به راهمان ادامه می‌دهیم.

جمشید آیین‌دار

مردان در جنبش زنان (برای امیر یعقوبعلی)

ژوئن 8, 2008 by

 انسان آزاد نمیشود مگر به خود و دیگری تعدی نکند و «در مقابل تعدی دیگری به آن دیگری ساکن و ساکت نماند». خصلت شدیداً بازتولید شونده ظلم، به سرعت گسترش می یابد؛ ظالم یا بی تفاوت دیروز را مظلوم امروز می کند و دامان همه افراد جامعه را میگیرد. حضور ما مردان در جنبش زنان یک دلسوزی حقیرانه نیست؛ یک اعتراض و یک فریاد به سرکوب خودمان -در کنار زنان- است. برای زنان جامعه –و حتی شاید مردان جامعه- خنده دار است که بگویم ما مردان بیش از شما زنان قربانی هستیم. ما قربانی «نفس ظلم» هستیم. در این جهان، ظلم به سرعت به ضد خود بدل میشود؛ و سالهاست که مردسالاری به ضد خود بدل شده و ما را نیز اسیر خود کرده: درک کردن یکدیگر را از ما گرفته اند؛ بیان احساسمان را گرفته اند؛ ما را انسانِ کودکِ اندیشِ همیشه تحریک شونده ذاتاً متجاوز فرض کرده اند. آنها «انسانی شدن انسان» را به لجن کشیده اند. امیر یعقوبعلی برای «انسانی شدن انسان» مبارزه کرد.

ادامهٔ مطلب »

مردسالاری شمشير دودَم(بخش آخر)

ژوئن 2, 2008 by

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم

بد نیست این نکته را هم از نظر دور نداشته باشیم که مساله سکس و خود رابطه دو مقوله منفک از هم نیستند و روی هم تاثیرات مقابل زیادی می گذارند. می توان به گفته های خانم دوبوار اشاره کرد که در جایی به این موضوع اذعان داشته که بسیاری از زنان در طی پروسه رانده شدن به درون کلیشه زنانگی و ابژه شدن به جایی می رسند که سکس اول خود را به شکل پروسه سوراخ شدن می بینند. و پس از این اتفاق در ادامه دو رویکرد می توان متصور بود: یا تنفری شدید نسبت به شریک جنسی یا عشقی مازوخیستیک. آیا هیچکدام از این دو شق آنچیزی است که مطلوب روان توی مرد به عنوان طرف مقابل است؟ آیا اینکه مجبور باشی خود را به عنوان سوراخ کننده در یک رابطه -آن هم رابطه ای که قرار است برایت حامل آرامش و لذت باشد- ایده آل ذهنیت انسانی است؟ آیا عشقی مازوخیستیک که تو هم در آن ناخودآگاه در مقابل ذهنیت مازوخیستیک، از هویت جنسی ات عاری می شوی، آن چیزی است که برای ارضای روان جنسی ات جواب می دهد؟ بدیهی است ذهنیت یک بعدی خود سوژه بینِ تو به عنوان یک مرد در کنار مردان دیگر نقشی کلیدی در بوجود آمدن این مُحاق ایفا می کند.

به نظر زیبایی شناسی مردسالارانه از دیگر حوزه هایی است که می توان به وضوح سرکوب شدن مردان توسط مردسالاری را در آن دید. در واقع مشکل بی ارزشی مرد از بُعد سکسوال عینا در زیبایی شناسی مردسالارانه هم خودنمایی می کند. مرد ایدئولوژیک موجود در کلیشه های اولیه ابژه نیست که زیبایی اصولا بر او حمل شود. مرد در ایدئولوژِی مردسالار سوژه ای است که فقط زیبایی را درباره دیگر ابژه ها از جمله زن تعریف می کند؛ مرد قاضی است. پس نمی تواند محمولی برای صفت زیبایی باشد. همانطور که ترازودار نمی تواند هم میله وسط میزان را در دست بگیرد هم خود روی کفه بنشیند. البته مشکل اینجا است که این مساله در بدویت صرفا ذهنی شکل گیری زیبایی شناسی ما است. اما به احتمال قریب یه یقین بعدها در دنیای واقعی با زنهای که عملا سوژه اند روبرو می شویم و آنان(و حتی خودمان) بر اساس زیبایی شناسی شکل گرفته پیشینی، تن ماده را ملاک زیبایی گرفته و در نتیجه تن نر قرینه آن یعنی نا زیبا می شود. در نهایت نیاز روانی ما مردان به زیبا دیده شدن(حتی در نگاه خودمان) چه در بعد سکسوال چه در ابعاد دیگر، توسط فشار ایدئولوژیک مردسالاری در پروسه شکل گیری زیبایی شناسیمان، سرکوب می شود.

آنچه واضح است آن است که مردان نیز آنجایی که با زنان مواجه می شوند دچار رنجهایی عدیده می شوند که با تصور برنده بودن مترتب بر سوژگی نمی خواند. از طرف دیگر فردیت ضد قدرت نمی تواند به این راحتی زیر بار این برود که نظام چندوجهی سرکوب که معمولا برای توجیه عادی بودن برنده بودن اقلیتی در برابر توده عوام، گفتمان سازی می کند، در یکی از جنبه هایش نیمی از بشریت(که شامل توده ها هم می شود) را بدون اینکه ذاتش دچار تزلزل شود، برنده بی انگارد. پس باید دوباره در همه تفکیک ها و ارزش گذاری شک کرد و بطور ناخودآگاه اسیر نظام ارزش گزاری آن نشد. همه می دانند سربازان نظام های سرکوب خود سرکوب شده ترین فردیت هایند. سرکوب شده گانی که علاوه بر سرکوب مستقیم دچار مسخ که سرکوبی عمیق تر است می شوند. زخم می خورند و حتی نمی دانند به کدامین سمت انگشت اتهام خود را به درستی نشانه روند. ساختار قدرت با هژمونی گفتمانی اش شفاف شده و انگشت اتهامی که باید طبعا به سمت خودش نشانه رفته باشد را تبدیل به انگشت اتهام به سمت دسته دیگری از انسانها(زنان) که از سمت دیگر به درستی آنرا نشانه رفته اند، می کند. شاید اینجا انتقاد شود که قدرت شفاف شده دیگر توهمی بیش نیست. اما نکته اینجاست که از طرف دیگر(سمت زنان) قدرت شفاف نیست(درست به مانند شیشه رفلکس) و می توان با نگاه از آن سمت به وجودش پی برد. اینجا جایی است که ما مردان دردمند نیاز به همفکری و همراهی بیشتر و بیشتر با زنان فمینیست داریم. آنها همانطور که تا کنون اینگونه بوده وجود آنرا برای ما عیان می کنند و در مرحله بعد کافی است ما خودمان به درون نگری پرداخته و نقش آنرا در رنجه های روانمان بیابیم.

پایان

یاشار گرمستانی

نقد ذات مردسالاری و سانسور حوزه زنان(بخش سوم)

مه 29, 2008 by

بخش اول

بخش دوم

سانسور عمل، یعنی اجبار افراد به انجام عملی آزادانه و تحریف عمل، یعنی دروغ پردازی درباره انگیزشهای افراد در گردن نهادن به دستور قانون.

اهداف مختلف، وسیله تحقق خود را دیکته می کنند؛ همانطور که عرصه های مختلف شیوه های خود را تحمیل می کنند. عرصه ها و هدف ها همواره تغییر می کنند و رابطه ای دو سویه با وسیله ها و شیوه ها برقرار می کند. و گاهی صورت وسیله های و شیوه ها تبدیل به لفاظی هایی میشوند که عرصه ها و هدف های واقعی را می پوشانند. نظام ارزشی –و تا حدودی سیاسی- مردسالاری و –به طریق مشابه تمام نظامهای سانسور منش- نیز بنا به مقتضیات و حفظ منافعش گاهی تغییر موضع می دهد: «حق آزادی بیان به ظاهر محترم شمرده میشود؛ اما! یک اما بزرگ این شرط را نقض کرده و آنرا به حق مجردی بدون در نظر داشتن سایر وجوه آن تبدیل کرده و عملاً آنرا خنثی می کند. و آن چیزی نیست به جز «آزادی اراده و عمل». یعنی حق دارید بگویید، ولی حق ندارید عمل کنید!

ادامهٔ مطلب »